تبلیغات
کهکشان راه شیری - 5 داستان کوچک، یک درس بزرگ

داستان اول:

دارم از خیابونی عبور می‌کنم.
یک گودال عمیق گوشه خیابون داره خودنمایی می‌کنه.
اوه.. افتادم ... تو گودال!
خدای من ! انگار گم شدم! یکی به دادم برسه!
اشتباه من نبود که!
حالا یک عمر طول می‌کشه تا خودم رو از شر این گودال مزاحم نجات بدم!

داستان دوم
دوباره دارم از همون خیابون رد می‌شم.
یک گودال عمیق گوشه خیابونه.
وانمود می‌کنم ندیدمش!
اوه.... نه... باز که افتادم توش!
اشتباه از من نیست که!
حالا این‌بار چقدر طول می‌کشه تا از شرش خلاص بشم؟!

داستان سوم
باز هم دارم از همون خیابون رد می‌شم.
کنار خیابون یک گودال عمیقه!
آهان دیدمش همین جاست.
اوه نه ... باز هم افتادم توش. انگار این شده عادته من!
چشمام رو باز می‌کنم.
خوب به دور و برم نگاه می‌کنم.
انگار اشتباه از منه!
این‌بار فوری از اون دخمه میام بیرون.

داستان چهارم
باز هم از همون خیابون کذایی رد می‌شم.
آره، همون خیابونی که توش یک گودال عمیقه!
این‌بار گودال رو دور می‌زنم.

داستان پنجم
حالا من یک خیابون دیگه رو واسه پیاده‌روی انتخاب کردم.

مترجم:فیرتانا