تبلیغات
کهکشان راه شیری - حکایت توله‌سگ‌های فروشی
کشاورزی چندین توله‌سگ کوچولو داشت که می‌خواست آنها را بفروشد. آگهی برای فروش آنها آماده کرده بود و داشت آنها را به صندوق پست کنار منزلش نصب می‌کرد که متوجه شد کسی از پشت سر لباسش را می‌کشد. برگشت، دید پسر بچه کوچکی به او زل زده.
ـ آقا می‌خواهم یکی از این توله سگ‌ها را بخرم.
پیرمرد درحالیکه با آستین لباسش، عرقش را خشک می‌کرد گفت:
ـ خب! راستش این توله‌سگها از نژاد خوبی هستند و قیمت آنها نسبتا گران است.
پسرک لحظه‌ای سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت. بعد دست در جیب کرد و مشتی پول خرد از جیبش درآورد، به طرف کشاورز گرفت و گفت:
ـ 37 سنت دارم. آیا این مقدار کافیست تا نگاهی به آنها بیندازم؟
پیرمرد با خوشرویی پاسخ داد:
ـ البته!
بعد سوت بلندی کشید و گفت:
ـ داللی از این طرف!
از همانجا لانه سگ پیدا بود. دالی سگ بزرگ مزرعه به سمت آنها می‌دوید درحالی که 4 توله‌سگ مامانی عین 4تا توپ پشمالوی کوچک وی را دنبال می‌کردند.. آنقدر تند و چالاک می‌‌دویدند که گویی اصلا سراشیبی تند مزرعه را نمی‌دیدند. پسرک سرش را به پرچین مزرعه تکیه داد و با دقت به این منظره زیبا نگاه می‌کرد. در عمق چشمان پسرک برق شادی وصف‌ناپذیری می‌درخشید.
پسرک همچنان که مجذوب سگها شده بود، متوجه شد موجود کوچک دیگری نیز کنار لانه سگها درحال وول خوردن و جست و خیز است. کمی بعد سروکله توله‌سگ دیگری پیدا شد. این یکی خیلی کوچکتر از بقیه بود. هنگام بالا آمدن از سراشیبی مزرعه لیز خورد، ناشیانه برخاست و لنگ‌لنگان به طرف آنها دوید.
پسرک رو به کشاورز کرد و گفت: همین را می‌خواهم!
کشاورز به طرف پسرک خم شد و گفت: کوچولو این سگ لنگ است! او نمی‌تواند مثل بقیه سگ‌ها پا به پای تو بدود و با تو بازی کند. پسرک قدمی به عقب برداشت، خم شد و پاچه شلوارش را بالا زد. کشاورز با چشمانی مبهوت متوجه پای مصنوعی پسرک شد!
پسرک با لحنی غم‌انگیز ولی مطمئن به کشاورز گفت: می‌بینید آقا! من هم نمی‌توانم خوب بدوم. فکر می‌کنم این توله‌سگ به کسی نیاز دارد که کاملا وی را درک کند.

شاید جهان ما پر باشد از افرادی که به کسی نیاز دارند تا اندکی درکشان کنند!


مترجم: فیرتانا